بدون عنوان
نازنین زهرا جون این روزا با کمک ما میتونه بشینه و وقتی دمر میشه روی دو تا دستاش بلند میشه کم کم میخواد سینه خیز کنه.کلماتی هم که میتونه بگه بابا-ماما-عمه هست
نویسنده :
بابا و مامان
14:05
اولین سال تحویل و دومین سفر نازنین خانم
سلام.دوباره میخوام برای نازنینم بنویسم.این مدت اصلا وقت نکردم به وبلاگ سر بزنم.نازنین خانم هفت ماهش تموم شده و وارد ماه هشتم زندگیش شده.امسال اولین سالی بود که عزیزم سر سفره سال تحویل پیش ما بود ان شا الله که سال خوبی برای هممون میشه. ما هم سفرمونو بردیم پایین پیش مامان جون و اقا جون تا سال تحویل با هم باشیم.روز نهم فروردین هم با عمه ها و عموی نازنین رفتیم مسافرت اینم شد دومین سفر نازنین خانم. همه هم ازش راضی بودن.خیلی دختر خوبی هست خیلی همه دوستش دارن من و بابایی که عاشقشیم ان شا الله همیشه سالم و شاد باشه این روزا غذا ...
نویسنده :
بابا و مامان
12:20
بدون عنوان
سلام.نازنین خانم کم کم به نیمه شش ماهگیش رسیده ولی حریره نمیخوره-سرلاک هم براش گرفتیم اونم نمیخوره ولی خدا رو شکر سوپشو میخوره تا ببینیمتو خوردن چیزای دیگه چطوریه.این روزا خیلی به من وابسته شده یک لحظه هم نمیتونم تنهاش بذارم.من و بابایی خیلی دوست داریم عزیزم.
نویسنده :
بابا و مامان
14:13
واکسن شش ماهگی
امروز نازنین خانم واکسن شش ماهگی زد.خیلی درد داره ولی بچم اینقدر مظلومه که چیزی نمیگه. دیگه میتونم بهش سوپ بدم تا کم کم چیزای دیگه مثل پوره و... خدا کنیم بخوره تا خیال من هم راحت باشه .این دفعه هم خیلی وزن اضاف نکرده بود ولی از روی منحنی رشدش میگن خوبه. ...
نویسنده :
بابا و مامان
17:31
دمر شدن نازنین زهرا
امروز بعد از کلی تلاش و پشتکار بالاخره نازنین جونم تونست توی سن 5 ماه و بیست و هشت روزگی دمر بشه .امشب هم بعد از دو سال شیراز داره برف میاد و هوا هم خیلی سرده.اما این گرمای محبت بین ما و عشق و علاقه هممون به نازنین زهرا است که ما رو گرم نگه میداره.این روزها نازنین خیلی جیغ میزنه و خیلی دوست داره که حرف بزنه والبته باید بگم که وابستگیش به مامانش خیلی زیاد شده.خیلی خیلی دوستش دارم و به خاطر این هدیه آسمونی هر لحظه خدای مهربونو شکر میکنیم.
نویسنده :
بابا و مامان
21:17
اولین روز غذا خوردن
سلام.از دیروز که نازنین خانم پنج ماه و بیست و چهار روزش بود براش حریره درست کردم فعلا که میخوره حالا تا بعد ببینیم چطوریه.این روزا اینقدر بامزه شده که دلم میخواد بخورمش.همه حیلی دوسش دارن.من و باباش هم همینطور.عزیز دلمون هست
نویسنده :
بابا و مامان
20:27



