عید قربان
روز پنج شنبه خونه داداش دعوت بودیم و من و نازنین همراه بابایی که میخواست بره دعای عرفه رفتیم و ناهار اونجا بودیم.تا عصر که بقیه هم اومدن وبه نازنین حسابی خوش گذشت.شب که اقایون اومدن من مانتو پوشیدم و نازنین دیگه از بغلم نمیومد پایین و همش میگفت دده.چون بابایی روزه بود نیومد و من شب خونه مامان موندم ونازنین از بس خسته بود سریع خوابید و صبح ساعت هشت و نیم بیدار شد و چون مامان اینا هر سال عید قربان قربونی میکنن_براشون ببعی اوردن و نازنین خیلی خوشحال شد و همش داخل حیاط بود. و میگفت ببه.تا ظهر که دیگه بابایی زنگ زد و گفت عمه ها میخوان برن پارک و اومد دنبال ما و با هم رفتیم بوستان خانواده.خیلی خوش گذشت و پارک بازی هم بود مگه نازنین خانم رضایت می داد از تاب که پایین نمیومد_بعد هم که سر سره بود تا با جیغ و گریه که اوردیمش و داخل ماشین خوابید تا اومدیم خونه.موقعی که اومدیم خونه سر حال شد تا میتونست شیطونی کرد .پشه کش برداشته میزنه به ابسرد کن یخچال تا اب بریزه.وسایل داخل کابینت میریزه بیرون_لباسای داخل کشو هاشو میریزه بیرون خلاصه هر کاری که فکر کنید خانمی میکنه.یاد گرفته بوس میکنه ولی یه دفعه هم دندون میگیره.خلاصه بگم که شده عشق من و بابایی و همه هم دوستش دارن چون دختر اروم و شیرینی هست.خاله مرضیه هم میگفت خیلی دلم هواش کرده.ان شا الله زودتر بیان همدیگرو ببینیم.


عید قربان
