نازنین زهرا عشق ماماني و بابايي
123
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | نویسنده : بابا و مامان

سلام بالاخره بعد از سه ماه تونستم بیام به وبلاگم سری بزنم .بعد از اسباب کشی یک ماه اینترنت نداشتیم بعد هم که وصل شد من نتونستمبیام البته بگم حوصله ام نمیشدیا کار داشتم یا پیش نازنین خواب بودم و از فرصت استفاده میکردم.بگم از نازنین زهرای گلم که ما شا الله بزرگ شده .خیلی شیطون بلا شده.ولی حرف منو گوش میده .وقتی تو اشپزخونه مشغول هستم اونم کنارم پیاز و سیب زمینی برمیداره میذاره داخل قابلمه که غذا درست کنه.از کارتهای بن بن بن که باباش براش خریده یه پانزدهتاییش یادگرفته

بابا-ماما تاب- اب- شیر-نان-مو-ساعت-کلاه-جوجه(جیجه)-گاو-اسب(ابس)-سگ-گل-خیار-دست-پا-  وكلمه هاي ديگه اي كه حالا يادم نيست. 

جدای این کارتها هر چیزی هم که بهش بگیم میگه مثلا میتونه بگه یخچال-ترشی-سبزی-پرنیا(نانا)-محمد-مزده(تیسده)حدیث-الناز-عمو-عمه-آقا-علی- خلاصه ماشین باباشو میشناسه-تا برسیم جلوی خونه خالش میدونه اومده کجا و خیلی خوشحال میشه.گهواره یاسمین زهرا رو گذاشتیم تو اتاق تا بریم داخل اتاق میگه هیس یعنی نی نی خواب هست .غذا میکنه دهن عروسکش حالا ببینین چه بر سر این نی نی واقعی میخواد بیاره راستی نگفتم یکشنبه ٢٠/١٢/٩١یاسمین زهرا خانم هم ان شا الله چشم به دنیا باز میکنه و به جمع ما اضافه میشه و ما میشیم یه خانواده چهار نفره. ما که اصلا باورمون نمیشه.بگم که بازم شاید نتونم بیام به وبلاک سر بزنم.بالاخره اولش که حالم خوب نیست و بعد هم با دو تا بچه کوچیک نمیدونم  کی فرصت کنم  ولی سعی میکنم حتما بیام .از همه که تو این مدت به من سر زدید و منو تنها نگذاشتید خیلی خیلی ممنون.




بازدید : 445 مرتبه | موضوع :
125
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | نویسنده : بابا و مامان

راستي اينم يادم رفت بكم كه نازنين پانزدهم نوبت واكسن داشت ولي چون حالش خوب نبود دكتر گفت بهتره كه نزنه خوشبختانه چون واكسنش سنگينه و خيلي درد داره ديگه گذاشتيم براي بعد از عيد كه تا اون موقع خودم هم بهتر شدم ياسمين زهرا هم بزرگتر شده ميشه بذارمش پيش خالش البته اگه شير خشك بخوره.تا بتونم نازنينو بغل كنم و بگردونم ولي بگم بچم خيلي مظلومه و اصلا درد سست نيست خيلي تحمل ميكنه .نازنين زهرا همه زندگي من و باباييش هست.خيلي خيلي دوستش داريم.




بازدید : 467 مرتبه | موضوع :
124
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | نویسنده : بابا و مامان

راستي بگم كه نازنين يه عالمه عكس داره ولي عكسها هنوز تو دوربين موندن و بابايي وقت نكرده كه انتقالشون بده.يادم رفت بگم نازنين عاشق كارتون بره ناقلاست يه سي دي شو براش گرفتيم از صبح تا شب ميگه ببعي.ميره كنترل هارو مياره ميده بهمون تا براش روشن كنيم.يه يك ماهي هم هست خدارو شكر داره شير ميخوره.راستي بگم كه دوازده تا دندون هم داره البته با چه بدبختي هر سري كه ميخواد يه دندون در بياره تا يكي دو هفته شبها نميخوابه گريه ميكنه از بس كه درد داره بچم بعد كه نگاه ميكنم ميبينم دندونش نيش زده.خدا كنه فعلا نخواد دندون در بياره چون شبي كه من بيمارستانم نازنين بايد پيش خاله جونش باشه خدا كنه كه شب آروم بگيره چون تا حالا از من جدا نبوده.




بازدید : 492 مرتبه | موضوع :
122
تاريخ : جمعه 10 آذر 1391 | نویسنده : بابا و مامان

سلام به همه این چند مدت که نتونستم به وبلاگ سر بزنم اول که اینترنتمون قطع بود بعد هم بگم که درگیر جمع کردن وسایل هستم آخه میخوایم اسباب کشی کنیم البته خواهرم هم کمکم بوده ولی بازم خیلی کار داشتم .دوباره شاید براییه مدت دیگه هم نتونم به وبلاگ سر بزنم چون اونجا که میریم هنوز تلفن و اینترنتمون وصل نیست.حالا بگم از نازنین گلی که این روزا خوردنی شده چه حیف که نمیذاره ازش عکس بگیرم.کلمه های جدید که یاد گرفته آبه-الناز-هست.دیروز هم با مامان جون رفت توی حیاط و با چشم گریون برگشت .بچم از پله ی ایوون افتاده بود خیلی گریه کرد چون دردش گرفته بود آخه نازنین بیخودی گریه نمیکنه بعد دیدیم که پیشونیش زخم شده بود.دیشب هم عمو اصغر اومد خونمون و نازنین کلی با الهه و الناز بازی کرد و از بس که خندید به سکسکه افتاد.ولی بچم شب از دلش در اومد یک دفعه با گریه از خواب بیدار شد و آروم نمیگرفت فکر کنم خواب بد دیده بود و تا صبح درست نتونست بخوابه.الان هم با خاله زهرا میخوایم بریم خونه مامان جون روضه.دیروز هم رفتیم و نازنین با زنداییش رفت توی مجلس و همونجا خوابش برد ولی امروز خوابشو کرده و حالا میره اونجا شیطونی میکنه عزیزم.بابایی هم هنوز خونه نیومده و من ناهار براش آماده کردم که بیاد و بخوره و ما تا شب برمیگردیم.




بازدید : 293 مرتبه | موضوع :
121
تاريخ : دوشنبه 29 آبان 1391 | نویسنده : بابا و مامان

نازنین زهرا با لباس سبز و سربند یا فاطمه زهرا برای امام حسین رفت مجلس.دیگه نمیذاره بهش عکس بگیریم همش میخواد دوربینو از ما بگیره سربند و روسریش هم درآورد نمیذاره چیزی سرش باشه.خلاصه توی مجلس تا دو ساعت فقط راه رفت و همه جا سر زد تا بالاخره خسته شد و خوابید .من که خیلی دلم میخواد برم ولی نمیتونم به خاطر نازنین خسته میشم.ان شا الله امام حسین خودش از همه قبول کنه از من هم قبول کنه .بعدش هم با بابایی رفت هیئت و خیلی  از دیدن علم و بیرقها تعجب کرده بود و با یه کاسه آش برگشتن ولی خیلی تند بود و نازنین نتونست بخوره.عمه های نازنین و حدیث هم بودندو نازنیناز بغل  حدیث خانم پایین نمیومدتا بالاخره که راضی شد و شروع به راه رفتن کرد.موقع رفتن عمه هاش اینقدر گریه کرد ولی خوشبختانه با یه شکلات که عمه بهش داد گول خورد و یاش رفت.




بازدید : 463 مرتبه | موضوع :
120
تاريخ : جمعه 26 آبان 1391 | نویسنده : بابا و مامان

ما دیروز رفتیم خونه مامان جون وتا شب ااااااااکه بابایی اومد دنبالمون اونجا بودیم خدارو شکر نازنین هم آروم بود و اذیتم نکرد.ولی دیشب سرفه هاش بدتر شده بود حالا داروهاشو بهش دادم و چون صبح زود بیدار شده خوابیده آروم و معصوم.بابایی هم رفته سر کار تا ببینیم کی برمیگرده.




بازدید : 433 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد